|
|
خدايا تو بگو؟؟؟؟؟ |
|
|
خواستم زندگی کنم گفتند که همه اش غم است خواستم به پرستش روی آورم گفتند خلاف است خواستم به عشق روی آورمگفتند گناه است گريه کردم گفتند بچه است خنده کردم گفتند ديوانه است حالا که چيزی نمی گويم می گويند که اسير عشق شده خدايا تو بگو من چکنم؟؟؟؟؟ نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد اگر چه قاصد باشدو پيغام من گويد نمی خواهم به قبرستان رود روزی مبادا مرده ای جان گيردو با او سخن گويد ؟ |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط علی
|
|
||