|
|
مرا عمري به دنبالت کشاندي |
|
|
مرا عمري به دنبالت کشاندي
سرانجامم به خاکستر نشاندي ربودي دفتر دل را و افسوس که سطري هم از اين دفتر نخواندي گرفتم. عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکي هم فشاندي ! گذشت از من ،ولي آخر نگفتي که بعد از من به اميد که ماندي ؟ ![]() مي گويي، همچنان نمي داني که چرا
ترک ات کردم مي دانم فکر مي کردي،بسيار مناسب من بودي اما من آنگونه فکر نمي کردم عشق من چيزي نيست که بتواني،بخري و يا بفروشي همچو گردنبندي مرواريد و اگر مي خواهي بداني که کجا اشتباه کرديم بايد صبر کني و بيانديشي آيا به اندازه کافي عشق ورزيدي؟ آيا توجه ات را نشان دادي؟ آيا هنگاميکه به لطف وتوجه ات نياز داشتم ، در کنارم حاضر بودي؟ آيا هر وقت که به زمين خوردم، تلاش کردي مرا بر گيري؟ بايد از خود بپرسي، آيا به اندازهء کافي عشق ورزيدي؟ مي دانم که قصدت پاک بود درسااز سر آغاز اما اگر مي پرسي،چرا پايدار نماند تنها به درون قابت بنگر آيا هنگاميکه تنها بودم به اندازهء کافي کنارم بودي؟ هنگاميکه نياز داشتم بگذاري احساس کنم متعلق به تو هستم نمي داني با من چه کردي تنها مجبورم که رها باشم ![]() |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط علی
|
|
||